روزبهان البقلي الشيرازي ( شطاح فارس )

423

شرح شطحيات ( فارسى )

من ترا باشم در تو بنعت تجلّى قدم ، در خود نگر ، و در ما منگر و نه بر كون ، تا با ما بمانى . نفس خود بشناس ، كه اگر اوّل او را شناختى ، ما را شناختى ، و اگر او را ديدى ، ما را ديدى . فعل تو فعل ماست . آن فعل ما راست ، قايم به صفت ماست ، صفت قايم بذات ماست : « من عرف نفسه فقد عرف ربّه . » منم ! و كون و نفس نيست . مصادر و احكام نيست . نفس ما منزّه است از قربان « 6 » مقرّبان و دانيات مستهتران . ازليّات ابديّات است ، و ابديّات ازليّات . من از ازل و أبد منزّهم . رسم حدث است ، و حروف علل است . سواتر دون منست . و هم در فعل ما كفر است . فعل از ما صادرست بما . خلا خلاء كونست ، ملا ملاء كونست . قدس من قدس است از قران خلا و ملا . و كون آن « ثالِثُ ثَلاثَةٍ » « 11 » است ، در حدث گنجد ، زيرا كه تجزّى است . قدم من در قدم ، قدم من منزّهست از كلّيّات و جزئيّات . جرم اجرام در ايهامست ، و ايهام در قيام . فنا در فناء فناست . به دو به دو عدم است ، و آن شرط كونست . وجود و عدم بقدم منطوق نيست « 14 » . كلامم خبر از سرّ سرّ و غيب غيب است . با كه و با چه ؟ بائن « 15 » و بيّن نيست در عين ازل . حقّ سبحانه « لا يمدحه أحد غيره و لا غير . » بيت جل ذكره منزّه از چه و چون * انبيا را شده جگرها خون

--> ( 6 ) قربان A : قربانت SM ( 11 ) ثالِثُ ثَلاثَةٍ : ثالث و ثلاث SM سورهء 5 ( المائدة ) آيهء 77 ( 14 ) فنا در فنا . . . منطوق نيست SM : و القيام يفنى فى الفناء ، و فناء فنائه يفنى عن به دو البدو ، و العدم شرط الكون ، و الوجود و العدم لا يطرقان باب القدم A ( 15 ) بائن : بين SM